فاطمیون
یاس بوی حوض کوثر می دهد عطر اخلاق پیمبر می دهد ....
یاس بوی حوض کوثر می دهد عطر اخلاق پیمبر می دهد ....
#ماجرا | صدای فلسطین
سال 1349 در پی گزارشهای متعددی که علیه من به ساواک داده شده بود، بازداشت شدم. در یکی از شبهای تابستانِ آن سال نشسته بودم و به رادیو «صدای فلسطین» گوش میدادم. آن ایّام مقارن با «سپتامبر سیاه» بود، که فلسطینیها در اردن به شکل فجیعی قتلعام شدند. آن حادثه، حادثهای بزرگ و فاجعهای عظیم بود. در قبال آن جریان، جز این کاری از دست ما برنمیآمد که با دلی خونین به «صدای فلسطین» بچسبیم و آخرین اخبار قتلعام را از آن رادیو بشنویم.
به خاطر دارم که آن شب، رادیو، تلگرام یاسر عرفات را که از اردن به کنفرانس سران عرب در قاهره فرستاده بود، پخش میکرد. من متن تلگرام را که گویندهی رادیو تکرار میکرد، مینوشتم. هنوز برخی جملات این تلگرام را ـ به خاطر تأثیر شدیدی که در من گذاشت ـ به یاد دارم؛ و هنگامی که در سال 1359 یاسر عرفات به تهران آمد، برخی عبارات آن را برایش بازخواندم؛ از جمله، این عبارت را: «دریایی از خون … و 20 هزار نفر کشته و زخمی…». که یاسر عرفات گفت: «بلکه 25 هزار کشته و زخمی!».
همان طور که سرگرم نوشتن و گوش دادن بودم، یکباره برادرم سیّد هادی وحشت زده و هراسان سررسید و گفت: شما اینجا نشستهاید؟! گفتم: پس کجا باید باشم؟! گفت: شما را دستگیر نکردهاند؟! گفتم: میبینی که روبروی شما نشستهام!
نشست و نفسی تازه کرد و گفت: در مسجد گوهرشاد بودم که شنیدم یکی از آنها (نامش را برد؛ کسی که با نهضت اسلامی دشمنی داشت و طرفدار خطّمشی رژیم ظالم بود) میگفت: سیّد علی خامنهای دستگیر شده. لذا من فوراً برخاستم و به سوی خانهی شما آمدم.
پس از آنکه برادرم از بودن من در خانه اطمینان یافت، رفت؛ امّا این قضیه باعث شد قدری ذهن من مشوّش شود. خیلی به موضوع اهمّیّت ندادم. پیش از ظهر روز بعد، بنا به عادت خودم، به خانهی پدرم رفتم؛ چون هر روزه به دیدن ایشان میرفتم، ساعتی را با ایشان میگذراندم، و پیرامون مسائل فقهی و علمی بحث میکردم. من نزد پدرم نشسته بودم که در زدند. مادرم برای باز کردنِ در رفت و اندکی بعد هراسان آمد و گفت:
ـ دو مأمور ساواک آمدهاند و سراغ تو را میگیرند.
ـ شما چه پاسخ دادید؟
ـ گفتم اینجا نیست.
ـ مادر! چرا دروغ گفتید؟
ـ اینها گرگند. باید شرّشان را دفع کرد.
و با لعن و نفرین ساواک و ساواکیها، خشم خود را بر سر آنها فروبارید.
پدرم متأثّر شد و آثار اندوه و تأثّر در چهرهاش نمودار گردید. با لحن گلایهآمیز به من گفت: چه اتّفاقی افتاده؟ چرا دوباره خود را در معرض بازداشت و محاکمه قرار میدهی؟!
سعی کردم پدر و مادر را تسلا دهم و رنجش خاطرشان را برطرف کنم. گفتم: لابد آنها اشتباهی به خانه آمدهاند. هیچ مسئلهای نیست!
سپس به ذهنم گذشت که دو مأمور ساواک به خانهام خواهند رفت؛ پس باید پیش از آنها برسم و همسرم را باخبر کنم تا غافلگیر نشود. با پدر و مادر خداحافظی کردم و بهسرعت خارج شدم. وقتی به خانه رسیدم، دیدم اوضاع عادی است و هیچ کس به آنجا نیامده است. همسرم را از آنچه گشته آگاه کردم.
بخشی از خاطرات دوران جوانی و مبارزات آقا به نقل از کتاب «خون دلی که لعل شد»
رسانه اختصاصی نوجوانان سایت Khamenei.ir ?
? @Nojavan_khamenei
نسخه قابل چاپ | ورود نوشته شده توسط رخشاني زابل در 1398/06/26 ساعت 11:04:00 ب.ظ . دنبال کردن نظرات این نوشته از طریق RSS 2.0. |